شهید برونسی

یک جا نمی نشست غذایش را بخورد ، به سنگر بچه بسیجی ها سر می زد و هر جا یک لقمه ای می خورد ! ناهار ، شام  یا حتی  صبحانه ، فرقی نمی کرد.

وقتی هم ازش می پرسیدم چرا این کار را میکند، می گفت: اگر من  در سنگر فرماندهی بنشینم  و غذا  بخورم ، آن بسیجی که  نان خشک  یا دوغ یا ماست  میخورد ، فکر می کند من که فرمانده هستم ، غذایی بهتر از غذای او می خورم.

این جوری بهتر است بگذار بسیجی بداند بین من که فرمانده هستم با او که یک بسیجی است فرقی وجود ندارد.

همسر شهید نقل می کند :

یکبار خاطره ای  از جبهه برایم تعریف می کرد ، گفت:کنار یکی از زاغه های مهمات به شدت مشغول بودیم تو جعبه های مخصوص مهمات می گذاشتیم و درشان را می بستیم.گرم کار ، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادری مشکی !

داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.با خودم گفتم حتما از خانم هایی است که می آیند جبهه اصلا حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود .

 به بچه ها نگاه کردم . مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند . انگار آن خانم را نمی دیدند .

 قضیه عجیب برایم سوال شده بود . موضوع  عادی به نظر نمی رسید.

 کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست . رفتم نزدیک تر . برای اینکه رعایت ادب شده باشد. سینه صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم :خانم! جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین!

رویش طرف من نبود . به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟

 یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم و اشک توی چشم هایم حلقه زد.خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع رو گرفتم و فهمیدم جریان چیست . بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم .

 خانم ، همان طور که روشان آن طرف بود فرمودند: هر کس یاور ما باشد ما هم یاری اش می کنیم.

/ 1 نظر / 3 بازدید